میراثآریا: در حافظه تاریخی ایران، عملیات «پنجه عقاب» نماد فروپاشی یک طراحی پیچیده در برابر واقعیتهای میدانی است. آنچه در سال ۱۳۵۹ در طبس رخ داد، ترکیبی از غرور راهبردی، شناخت ناقص از جغرافیا و اعتماد بیش از حد به فناوری بود. اکنون، با گذشت دههها، نشانههای آشکاری وجود دارد که همان الگو، اینبار در عملیات اخیر اصفهان تکرار شده است.
طراحی در اتاقهای بسته؛ فاصله تحلیل تا واقعیت
بر اساس شواهد منتشرشده، عملیات اصفهان نیز همچون طبس در بالاترین سطوح تصمیمگیری و در فضای بسته کاخ سفید طراحی شده است. تعیین «ساعت صفر» در چنین سطحی، نشاندهنده تمرکز شدید تصمیمسازی است؛ اما تجربه نشان داده است که فاصله میان تحلیلهای تئوریک و واقعیتهای پیچیده میدان، میتواند به شکافهای جبرانناپذیر منجر شود.
انتخاب نقطه فرود؛ از مزیت تاکتیکی تا آسیب راهبردی
در هر دو عملیات، محل فرود بهعنوان یکی از نقاط کلیدی مأموریت انتخاب شد. در طبس، کویر بهعنوان نقطه اتصال نیروها در نظر گرفته شد و در اصفهان، فرودگاهی متروکه. این انتخابها، اگرچه با هدف غافلگیری انجام شد، اما در عمل به نقطه ضعف تبدیل شدند. در اصفهان، شواهد نشان میدهد که این فرودگاه بخشی از یک دام عملیاتی بوده است.
توهم برتری تکنولوژیک
یکی از مهمترین اشتراکات دو عملیات، اتکای بیش از حد به توان فناوری است. در هر دو مورد، ترکیبی از هواپیماهای ترابری، بالگردهای پیشرفته و تجهیزات ویژه، ستون فقرات عملیات را تشکیل میداد. اما تجربه نشان داد که فناوری، بدون شناخت دقیق از محیط و رفتار میدان، نمیتواند تضمینکننده موفقیت باشد. در عملیات اصفهان، حتی در مراحل اولیه، از دست رفتن برخی هواگردها نشانهای از ناامن بودن محیط عملیاتی بود.
لحظه چرخش؛ از غافلگیری تا غافلگیر شدن
نقطه عطف هر عملیات، لحظهای است که ابتکار عمل تغییر میکند. در اصفهان، نیروهای ایرانی با اتخاذ رویکردی مبتنی بر صبر و مدیریت صحنه، اجازه دادند مرحله نخست بدون واکنش شدید پیش برود. این تاکتیک، موجب شد تمامی عناصر عملیاتی مهاجم در یک محدوده محدود متمرکز شوند. در این لحظه، ورق برگشت و عملیات از یک سناریوی تهاجمی به یک وضعیت تدافعی برای نیروهای مهاجم تبدیل شد.
فروپاشی مأموریت؛ تغییر هدف در میانه میدان
یکی از شاخصهای شکست راهبردی، تغییر ناگهانی هدف عملیات است. در طبس، مأموریت هرگز به مرحله اجرا نرسید و در اصفهان نیز، هدف نفوذ به تأسیسات حساس بهسرعت جای خود را به عملیات نجات نیروهای گرفتار داد. این تغییر، نشاندهنده از دست رفتن کنترل در سطح فرماندهی و فروپاشی طراحی اولیه است.
عامل انسانی؛ متغیر نادیدهگرفتهشده
در هر دو عملیات، یکی از بزرگترین خطاها، نادیده گرفتن عامل انسانی و بومی بود. ساختار دفاعی ایران، متکی به تجهیزات نیست، بلکه شبکهای از نیروهای نظامی، انتظامی و مردمی را در بر میگیرد. این ترکیب، امکان واکنش سریع، هماهنگ و پیشبینیناپذیر را فراهم میکند—عاملی که بار دیگر در اصفهان نقش تعیینکنندهای ایفا کرد.
خطای ادراکی مستمر در تصمیمسازی
تحلیل کلان این دو رخداد نشان میدهد که یک خطای ادراکی مزمن در محاسبات طرف مقابل وجود دارد؛ بیشبرآورد توان خود و کمبرآورد پیچیدگیهای ایران. این نگاه تقلیلگرایانه، محیط ایران را به یک صحنه قابلکنترل تقلیل میدهد، در حالی که واقعیت، یک سیستم چندلایه و پیچیده از مؤلفههای امنیتی، اجتماعی و جغرافیایی است.
مدیریت روایت؛ تلاش برای مهار شکست
پس از هر شکست، نحوه روایتسازی اهمیت ویژهای پیدا میکند. در عملیات اخیر، تلاش برای بازتعریف مأموریت بهعنوان «عملیات نجات» را میتوان در همین چارچوب تحلیل کرد. این رویکرد، با هدف کاهش هزینههای سیاسی و رسانهای شکست اتخاذ میشود، اما در برابر شواهد میدانی، کارایی محدودی دارد.
تکرار یک الگوی تاریخی
عملیات نافرجام اصفهان را نمیتوان یک رویداد منفرد دانست؛ این رخداد، ادامه یک الگوی تاریخی است که از طبس آغاز شده است. الگویی مبتنی بر خطای محاسباتی، درک ناقص از محیط و فروپاشی در لحظه اجرا. تا زمانی که این مؤلفهها اصلاح نشوند، تکرار چنین شکستهایی دور از انتظار نخواهد بود.
پنجم اردیبهشت، در این چارچوب، هشداری برای آینده است؛ هشداری که نشان میدهد در معادلات ایران، قدرت واقعی در فهم عمیق از پیچیدگیهای این سرزمین نهفته است—فهمی که همچنان برای بسیاری از تصمیمگیران خارجی، دستنیافتنی باقی مانده است.
انتهای پیام/

نظر شما